تبليغاتX
شب هاي پر ستاره

شب هاي پر ستاره

شب هاي پر ستاره ي تنهايي

فردا اگر ز راه نمي آمد

من تا ابد كنار تو مي ماندم

من تا ابد ترانه ي عشقم را

در آفتاب عشق تو مي خواندم

در پشت شيشه هاي اتاق تو

آن شب نگاه سرد سياهي داشت

دالان ديدگان تو در ظلمت

گويي به عمق روح من راهي داشت

لغزيده بود در مه آينه

تصوير ما شكسته و بي آهنگ

موي تو رنگ ساقه گندم بود

موهاي من خميده و قيري رنگ

رازي درون سينه ي من مي سوخت

مي خواستم كه با تو سخن گويد

اما صدايم از گره كوته بود

در سايه ي بوته ،هيچ نمي رويد!

نگاه پريشانم

برگشت لال و خسته به سوي تو

مي خواستم كه با تو سخن گويد

اما خموش ماند به روي تو

آنگه ستارگان سپيد اشك

سوسو زدند در شب مژگانم

ديدم كه دستهاي تو چون ابري آمد

 به سوي صورت حيرانم.....

.........................................................

ببخش، ببخش، ببخش....

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 15:7 توسط مليكا| |

 

 

نگاه كن غم درون ديده ام چگونه قطره قطره آب مي شود

چگونه سايه ي سياه سركشم اسير دست آفتاب مي شود

نگاه كن!تمام هستي ام خراب مي شود

شراره اي مرا به كام مي كشد ،مرا به اوج كي برد،مرا به دام مي كشد

نگاه كن!تمام آسمان من پر از شهاب مي شود

تو آمدي زدور ها و دورها ،زسرزمين عطرها و نورها

نشانده اي كنون مرا به زورقي

زعاجها،زابرها،بلورها

مرا ببر اميد دلنواز من ،ببر به شهر شعرها و شورها

به راه پر ستاره مي كشاني ام

فرارتر از ستاره مي نشاني ام

نگاه كن!من از ستاره سوختم ،لبالب از ستارگان تب شدم چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چين بركه خاي شب شدم

چه دور بود پيش از اين زمين ها به اين كبود غرفه هاي آسمان

كنون به گوش من دوباره مي رسد

صداي تو

صداي بال فرشتگان

نگاه كن من كجا رسيده ام به كهكشان به بي كران،به جاودان

كنون كه آمديم تا به اوج ها

مرا بشوي با شراب موج ها

مرا بپيچ در حرير بوسه ات

مرا بخواه در شبان ديرپا

مرا دگر رها مكن،مرا از اين ستاره ها جدا مكن

نگاه كن كه موم شب به راه ها چگونه قطره قطره آب مي شود

سراحي سياه ديدگان من به لاي لاي گرم تو لبالب از شراب خواب مي شود

به روي گاهواره هاي شعر من نگاه كن تو مي دمي و آفتاب ميشود

 

نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 11:52 توسط مليكا| |

نگه دگر به سوي من چه ميكني؟

چو در بر رقيب من نشسته اي

به حيرتم كه بعد از آن فريبها

تو هم پي فريب من نشسته اي

به چشم خويش ديدم ان شب اي خدا

كه جام خود به جام ديگري زدي

چو فال حافظ آن باز شد

تو فال خود به نام ديگري زدي

برو....برو.....بسوي او مرا چه غم

تو افتابي.. .......او زمين......من آسمان

 

نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 17:11 توسط مليكا| |

بيا بازم مثه قديم با همديگه بريم شمال

دلم گرفته راضيم به اين خيالاي محال

منو ببر ، تا آخره جاده ي چالوس ببرم

تا شيشه ي بارونيه خيس اتوبوس ببرم

تا جاي پات رو ماسه ي داغ متل قو ببرم

تا آخرين دلهره ي نگاه آهو ببرم

منو ببر تا گم شدن تو اون چشاي بي قرار

تا ساختن قصر شني رو ساحل دريا كنار

دلم پره بيا بازم با همديگه بريم سفر

جاي ما اونجا خاليه منو ببر، منوببر

يه عمره جاده ي شمال منتظر عبور ماست

نميدونه يكي از اون دوتا قناري بي صداست

يادش بخير لحظه اي كه چشماي ما دريا رو ديد

نور چراغ زنبوري رستوران اسب سفيد

يادش بخير شناي ما ميون موجاي بلا

خاطره هاي مشترك وقت سفر تو جنگلا

دلم پره بيا بازم با همديگه بريم سفر

جاي ما اونجا خاليه منو ببر، منوببر

يه عمره جاده ي شمال منتظر عبور ماست

نميدونه يكي از اون دوتا قناري بي صداست

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 11:18 توسط مليكا| |

شب از مهتاب سر ميره، تمام ماه تو آبه

شبيه عكس يك روياست ،تو خوابيدي جهان خوابه

زمين دور تو ميگرده، زمان دست تو افتاده

تماشا كن سكوت تو عجب عمقي به شب داده

تو خواب انگار طرحي از گل و مهتاب و لبخندي

شب از جايي شروع ميشه كه تو چشماتو مي بندي

تو را آغوش ميگيرم تنم سريز روياشه

جهان قد يه لالايي توي آغوش من جاشه

تو را آغوش ميگيرم هوا تاريكتر ميشه

خدا از دستهاي تو به من نزديكتر ميشه

زمين دور تو ميگرده ،زمان دست تو افتاده

تماشا كن سكوت تو عجب عمقي به شب داده

تمام خونه پر ميشه از اين تصوير رويايي

تماشا كن، تماشا كن چه بي رحمانه زيبايي

just for you:تو مثه يه پيام خوشبختي بودي برام ولي ديگه نه...

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 1:49 توسط مليكا| |

باران

با بوي بوسه هاي تو مي بارد

با بوي خيس ياس

با بوي بوته هاي شب بو،

بابونه و بنفشه و مريم،

محبوبه هاي شب...

گلخانه ي قلبم

خالي است

لبريز بوي نام تو باد!

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 23:27 توسط مليكا|

عصر ما عصر فريبه عصر اسماي غريبه

عصر پژمردن گلدون چتراي سياه تو بارون

شهر ما سرش شلوغه وعده هاش همه دروغه

آسموناش پر دوده قلب عاشقاش كبوده

كاش تو قحطي شقايق بشينيم توي يه قايق

بزنيم دل و به دريا من و تو تنهاي تنها

خونه هامون پر نرده پشت هر پنچره پرده

قفسا پر پرنده لباي بدون خنده

چشما خونه ي سواله مهربون شدن محاله

نه براي عشق ميلي نه كسي به فكر ليلي

كاش تو قحطي شقايق بشينيم توي يه قايق

بزنيم دل و به دريا من و تو تنهاي تنها

اونقده ميريم كه ساحل از من و تو بشه غافل

قايق و با هم ميرونيم اونجا تا ابد ميمونيم

جايي كه نه آسمونش نه صداي مردمونش

نه غمش نه جنب و جوشش نه گلهاي گلروشش

مثه اينجا آهني نيست

مثه اينجا آهني نيست

***

پس ببين يادت بمونه كسي ام اينو ندونه

زنده بوديم اگه فردا وعده ي ما لب دريا

.......

just for you : ...

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 17:39 توسط مليكا| |

به نام آنکه می داند حال و هوای مرا

می دانم که دگر قصه ها تکرار نمی شود.

عزیز من ! من کی رهـا خواهم شد ؟! من کی او را از یاد خواهم برد ؟!

من کی فراموشی را خواهم دید ؟!

به امید فراموشی گوش به زنگ در، روزها ، آوای حرف و حدیث ستاره را برای همه بازگو می کنم.

می دانم که تمام حرف و حدیث من تکرار غم بی فردایی ست.

می دانم عزیز دل!

سال هاست خاطره ی شکسته ی یک عشق نافرجام را می کشم.

می دانم...

می دانم عزیز دل ! تمام این سالها با زورقی شکسته ، رودها را طی می کنم.

نمی دانم که چرا با او هر روزم هزار سال شد

عزیز دلم ! می دانی من به خیال خواب بهاری خوش، خوابی طولانی را خواستم.

آری من مرگ را هم صدا می خواهم.

عزیز جانم! من خسته ام از این همه سختی...

منتظرم تا شاید بی دغدغه ی باد ، باران راه خانه ام را پیدا کند

من منتظرم شاید او به کنارم آید.

نمی دانم! تا شاید دور از آوای ساحل ، دور از چشم باران ،مرگ به سراغم آید.

می دانی ؟ می دانی آشنای غریبم ؟ من حسرت به شنیدن صدای در منتظرم تا بیاید و سلامم را پاسخ گوید.

می دانم می آید.

.... می دانم می آید.

من منتظرم !

صدایی شنیده می شود...

من سلامش می کنم.

شاید او باشد

یا شاید مرگ !

نمی دانم که چرا هر روزم هزار سال شده است!!

 یه با ردیگه بیا..عشق جدید؟؟؟

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 11:16 توسط مليكا| |

من از عهد آدم تو را دوست دارم

از آغاز عالم تو را دوست دارم

چه سبها منم و آسمان تا دم صبح

سروديم نم نم :تور ادست دارم

نه خطي،نه خالي!نه خواب و خيالي!

من اي حس مبهم تو را دوست دارم

سلامي صميمي تر از غم نديدم

به اندازه ي غم تو را دوست دارم

بيا تا صدا از دل سنگ خيزد

بگوييم با هم:تو را دوست دارم

جهان يك دهان شد هم آواز با ما:

تو را دوست دارم،تو را دوست دارم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 19:19 توسط مليكا|

در روياهايم نقش تو پر رنگ مي شود

باز در خا نه دل حلقه زنی میبینم
حلقه بر دست یکی روی گلی میبینم
لرزش حلقه دست گل من ...به در خا نه یک برزگری میبینم
دست تقدیر مرا سو ی تو آ ورد ولی
چه بگو یم که در این گفته سر ی میبینم

تو لد تو بهار است در سکو ت نسیم
هما ن نسیم که در سا یه سیا هی شب
به صبح رسا نید غنچه را به نو ید
بهار و روز تو چو ن گل همیشه تسکین است
تو لد تو نه به یک روز هر دمش این است
صدای قلب من از آ سمان قلب تو شد
نظر نما ببین آ شیا نه ام چه جای تو شد

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 20:45 توسط مليكا|